خرید بک لینک
در بین حرفهایی که دیشب سر افطار تنهایی من و زرنگ دختر که خیلی خوب پیش رفت و خیلی قضایای جالبی رو شد، موضوع مادر دوستش که برای افطار و برنامه تا سحر و حتی تا صبح روز بعد، که من قبول نکرده بودم بره، یکدفعه از زرنگ دختر پرسیدم: تو همچنان دلت می خواد مثل من بشی؟کمی موند طفل معصوم! نمی خواست خجالتم بده

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 20:01

اصلا غلط کردم هر چی برام جالبه برای دیگران هم می فرستم. واقعا باید سعی کنم ارسالیهام کمتر بشه.دعاهای معصومین برای من یک جایگاه خاصی داره. دوستشون دارم و علاوه بر معنای عمیق و کلمات زیبایی که درشون بکار رفته، صدا و لحن خواننده دعا برای من خیلی خیلی موثر و مهم و قابل انتخابه. یعنی اونقدر می گردم که او

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 20:01

دیشب من و زرنگ دختر برای اولین بار رفتیم مسجد جعفری. زرنگ زینب رو دید و من از سرجایی که نشسته بودم از زینب اجازه خواستم که برم کنارش. نمی دونم چرا اینکار رو کردم. یعنی ناخود آگاه  بود کارم. گرچه باطنا دوست داشتم کنارش بشینم و این علی رغم تجربه ما

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 20:01

در راه مدرسه بچه ها موقع آوردنشون به مدرسه، سر چهار راه دو کوچه، یک آقایی رو همیشه می بینم که چون اونجا ایست داره و من باید بایستم، معمولا چشم تو چشم می شیم و من هم تصمیم گرفتم بهش سلام کنم. او هم استقبال کرد. سلامی از داخل ماشین با تکان سر و یا دست تکان دادن. اونجا می ایسته منتظر بچه هاش یا نوه ه

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 20:01

با هزار بهونه زرنگ رو روانه اتاقش کردم که من و مطمئن تنها بشیم کمی باهاش از موضوعی که ناراحتم کرده بود صحبت کنم. سعی کرد گوش کنه. بین حرفهام که تند تند براش می گفتم، به ساعت نگاه کرد و گفت: اِاِاِ دیگه وقتی نمونده من می خواستم بخوابم!منظورش این بود که قبل از رفتن به مسجد می خواست کمی خستگی در کنه و

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 20:01

زرنگ دختر ازم ناراحته. دیروز عصری با زبون روزه قهر کرد رفت تو اتاقش و بعد که رفتم سراغش که با هم قرآن بخونیم دیدم خوابه.با یک برگه اومده بود سراغم که دوستش خونه شون برنامه دارن تا سحر. اول می رن مسجد بعد از دعای افتتاحی که قبل از اذان خونده می شه با مادر دوستش می رن خونه شون و اونجا برنامه افطارو نم

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 10:17

از اول ماه رمضان من و زرنگ دختر با هم افطار کردیم و پسرها و پدرشون رفتن مسجد. من به دلخواه زرنگ عمل کردم و خودم مشتاق رفتن اصلا نیستم اما از اول گفتم که ماه رمضان اگر خواست می ریم مسجد. زرنگ هم اون مسجد دور رو دوست داره که کنارش مسجد ایرانیهاست و افطارشون براش خیلی جالبه و برای همین می خواد بره اونج

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 10:17

این پسر مهربون من خیلی مظلومه طفلی!از مدرسه با یک حالت پریشون و هاج و واج که خیلی سعی در کنترلش کرده که نشون نده، اومده بهم می گه: ماما امروز مدیرمون اومد تلفنم رو ازم گرفت!-اِ چرا؟_نمی دونم!کمی سکوت و ادامه می ده: آخه قرار شده بوده دیگه موبایل نبریم._چرا بهم نگفتی! اصلا از اول در قانون مدرسه تون بو

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 10:17

یک روز منتظر شدم ببینم مطمئن همسر چیزی در مورد موبایل می دونه و یا می پرسه، که خبری نشد. یک روز بعدش ازش پرسیدم: خبر داری موبایل مهربون رو مدیر مدرسه ش گرفته؟_نه! چرا؟ کِی؟-یعنی اصلا متوجه نشدی تلفنش شبها که باید رو میز باشه نیست؟_نه!تو دلم گفتم مطمئنی دیگه! نمی شه کاریش کرد.ماجرا رو تعریف کردم. خوب

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 10:17

قبل از خوابیدن آهو پسر ازش می پرسم: برای سحر بیدارت کنم؟ روزه می گیری؟با خجالت و خنده می گه: آره!-حتما؟-می دونی آخه اگه نگیرم بابا عصبانی می شه! همه ش بهم می گه می تونی بگیری... چرا نگرفتی... فردا حتما بگیر... برای همین می خوام بگیرم.بغلش می کنم: نه جانم مجبور نیستی. هنوز برات واجب نیست. اما اگه بگی

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 10:17

بعد از نماز صبح من رو تخت دراز کشیده بودم و کتاب می خوندم که مطمئن اومد. معمولا بعد از نماز می مونه پایین و قرانش رو همون موقع می خونه. کتاب رو بستم و گذاشتم رو میزکنار تخت.اومد نشست رو تخت و انگار می خواست بخوابه اما یکدفعه گفت: این موبایلش تا هفته دیگه پیش مدیر می مونه؟_آره. اینطور به من گفت که تح

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 10:17

تخمهای فیروزه ایی خوش رنگ جوجه شدن. ما هم کلی خوشحال و مفتخر از اینکه لونه شون به دیوار خونه مون تکیه داره و همسایه خوشکل و خوش صدایی داریم، کلی ذوق داشتیم.یک روز بعد صبح بود که یکدفعه صدای بلند و وحشتناکی از بیرون خونه اومد و از شدت کوبش ضربه ها، دیو

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 1:21

مهربون مدتیه که تغییرات خوبی کرده. حرفهای عقلانی و مدبرانه ایی در باره صرفه جویی و خوردن غذاهای سالم و مفید و ... آب بیشتر خوردن به جای آب میوه و... می زنه. قبلا من که می گفتم خوشش نمی اومد. ظاهرا داره بیشتر می فهمه که چه خبره.خیلی کمک کرد به پدرش در حیاط پشتی برای برداشتن تنه و ریشه بزرگ درخت قدیم

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 1:21

صفحه بندی